راز مگوی


شب نیاز آسمان است به مهتاب تا در آغوش هم جان بگیرند. لیلا کامل (مهتاب) دلتنگم... دلتنگی امانم را برید؛ پاییز ناگهان... باران ! رنگ می بازم. دلتنگی یقه ی دلم را گرفته؛ محکم! می کوبدششاعر:لیلاکامل(مهتاب)

تبليغ
شب نیاز آسمان است به مهتاب
تا در آغوش هم جان بگیرند.

لیلا کامل (مهتاب)

دلتنگم...

دلتنگی امانم را برید؛

پاییز ناگهان ...

باران !

رنگ می بازم.

دلتنگی یقه ی دلم را گرفته؛

محکم!

می کوبدش به دیوار بلند فاصله ..‌.

فریاد می زنم ،

آی دلتنگی ...

و

می خندم !

تا ازدحام روز مرگی هایم را

با یادت زندگی می کنم...

جان دلم

راه رفتن...

آمدنت را به نظاره می نشینم

و

رفتنت را...

کدام مهمان آمده را

راه رفتن نیست...؟

نیست...

چقدر خالی این شهر

این خانه

این اتاق

این آغوش...

کجاست کسی که باید اینجا نیست ؟!

لیلی ام
می ایستم ، درست رو به روی نگاهش

آینه...

خیره می شوم

آخرین طرحم را بر چهره ی آینه ی می کشم

لبخندی لغزان

با آذین قطره ای لرزان !

صبح من...

صبح از دریچه ی چشمانت می زند بیرون و مرا از خواب بر می انگیزد...

صدایت سوری است که زنده ام می دارد...

قیامتی برپا می کنی با خنده ات...

پاداش همه ی عاشقی ام بهشت آغوش توست.~

چشم انداز...

منظر چشم تو چشم انداز چشمان من است

نوش دارویی که قبل از مرگ باید سر کشید

انتظار...

صبح است و چشمان غزل

در انتظار معجزه

ساقی و ساغر ، خواب خواب

آوخ بر آمد آفتاب

گنجشکها بی حوصله

در انتظار معجزه

دستان کم برگ زمان

پاییز را بی فاصله

شهریوری تکرار شد

در انتظار معجزه

یک فصل سبز و زرد و سرخ

فصل سپید بی ورق

در انتظار معجزه

بی وقفه...

بی وقفه می بارد از چشمانم تمنای بودنت

در اتاق مه گرفته ی تنهایی خیال

ازدحام سکوت امروزم بی تو شب شد...

جان دل لیلا!

نقاشی کوه...

خنده هایم بی صدا!
با
لبخند کشداری...
که
هیچ کس نخواهد فهمید
دلم را خالی کرده ست
کسی که برایم کوه نقاشی می کرد...




لیلا کامل (مهتاب)



تبليغ

کامنت‌ها (0)

امتیاز 0 از 5 بر اساس نظر 0 نفر
کامنتی درج نشده

کامنت بگذارید

  1. ارسال کامنت بدون عضویت. عضویت یا ورود به سایت.
امتیاز دهید:
0 کارکتر
Attachments (0 / 3)
Share Your Location
تبليغ