تا شعله فروزان است . . .


در خاک ٍٍ‌ دلی دیدم، عشقی ز جفا مدفون هم عشق و هم خاکش بودند غریق خون غمگین چو غروبی سرد خاموش چو ویرانه دل حال عحیبی داشت عاشق ولی محزون لیک عشق، تو گویی بود بر کنج لبش لبخند سرخوش ز اسارتشاعر:پژند محرر صفایی

تبليغ
در خاک ٍٍ‌ دلی دیدم، عشقی ز جفا مدفون
هم عشق و هم خاکش بودند غریق خون

غمگین چو غروبی سرد خاموش چو ویرانه
دل حال عحیبی داشت عاشق ولی محزون

لیک عشق، تو گویی بود بر کنج لبش لبخند
سرخوش ز اسارت بود انگار که شد افسون

گفتم به دل ای عاشق معشوق کجاست اینجا
گفت عشق چو بشناسی معشوق شود بیرون

گرعشق به دل باشد عالم همه معشوق ست
معشوقه چو بگزینی، در عشق شوی مجنون

گفتم که غمت از چیست گر فاتح این رزمی
گفت چونکه نمی تابد آن ماه بر این دامون

گفتم که اسارت چیست از عشق ترا علت؟
گفتا چو کند هر دم، این هرزه هوایی چون

تا شعله فروزان است راهی به رها دریاب
پیوسته نمی ماند آتش ز خودش گلگون

پژند.



تبليغ

کامنت‌ها (0)

امتیاز 0 از 5 بر اساس نظر 0 نفر
کامنتی درج نشده

کامنت بگذارید

  1. ارسال کامنت بدون عضویت. عضویت یا ورود به سایت.
امتیاز دهید:
0 کارکتر
Attachments (0 / 3)
Share Your Location
تبليغ