عاشقانه گفتم


این چــه ریختیست بانو پس چادر هنرت کو این جامه بی هنری چیست این جامه که پوشیدی بیشتر شبیع به جامه بد دعواست خلق و خوی گرگ را گرفته ای همان که کارش سوزاندن اندیشه هاست مگر حیا را هم شاعر:نعمت الله سیادت مقدم

تبليغ
این چــه ریختیست
بانو پس
چادر هنرت کو
این جامه بی
هنری چیست
این جامه که
پوشیدی بیشتر
شبیع به جامه
بد دعواست
خلق و خوی
گرگ را گرفته ای
همان که کارش
سوزاندن
اندیشه هاست
مگر حیا را هم
به مثل آب
خوردن گرفتی
خود برده ای آبرو
را پس به آب دجله
هی تهمت مزن
دست بردار از این
هنر جگر
جوان سوزد
چادرت
را بپوش تو
یغه بانوی
سه عالم را با این
جامه بی هنریت
دریدی!
حال هی پوز خند
بزن یک روز
هم مینشیند
بر رخسارت گرد
پشیمانی
و پیری!



دیده بودم
سیل آمده بود
و مردی به
سوی امامزاده
میرفت تا که
دعا کند حاجتش
برآورده شود
ولی امامزاده
داشت زودتر به
پیشوازش می آمد
آخه سیل
داشت میاوردش
با خودش!


عالمی را همیشه
بر مردم یاوه
میگفت
پرس حال
خویش که شدم
گفتا که درد
تو از بی نگاریست
کجای کلامش
یاوه بود وقتی
بر عکس آینه راز
درون سینه ام
را هم گفت!


چرخ گردون
فلک که روی
من میچرخد
روز و شب چون
قلتک شهرداری
مهره های کمرم
چند تاییش
ثلاس شده
اند یعنی باورت
میشود من جوان
زیر چرخ قلتکش
گرفته ام دیکس کمر!


چه سخن ها
گفتیم یکی
ره خل و
خریت را برنگشت
خر اگر خر
نبود و عقل
داشت با
سخن ها و
نصیحت های
من آن ابسار
خفت را
میبرید بنازم
مار را که
خل میرود در
آخر سوی لانه
خویش راست
میرود! اگر مار
عقل داشت
دگر چه میشد!
حیف آن عقل که
در سر انسان
بالغ است و
همیشه
خل میرود!


دل را گوهر
گرانیست هر
آنکس که قدر
گوهرت شناخت و دانست صرفش کن گوهرت
هر که نشناخت
و ندانست ترکش
کن جان من
پسر پیغمبرم
باشد قرآن پدرش
میگوید که
نخواستت نخواهش
ترکش کن جان من!


میخورد جام
شراب و
قسم عنفش را
پرسید چرا
در سکوتی
کودکم جواب
داد قسم عزیز
بخوری واژه های
پستیست چه
رسد به تو که
قسم ناموست
هم چون جام
شراب مستیست!



یار من آسمان
زلف و رخسار
تو ببیند
غرش میکند
یعنی صبحان
میگوید و شروع
به باریدن میکند
شیر اگر برق
رخسارت ببیند
رم میکند خدا کند
به گرگ بر
بخوری بلکه
از دیدن زیباییت
بترسد توبه
جاویدی بکند!
امشب اگر
خواستی سمت
خانه من بیایی
زغال بمال به
صورتت جواب
اهل محل و
جوانانش هم
با من!


این نانی که
فلک دستمان داده
بیشتر از
خمیرش سنگ
ریزه دارد
افتاده که
بودم برای
من گرسنه
سنگ
داخلش و
خمیرس
فرقی نداشت!


در سر دختر
مردم هزاران
فتنه هاست
دختر فتنه
مردم را دیدی
مپرس شیطان
کو کجاست!


هاشق
(هوس باز)را
اگر در عشق
احساس صرف
میکرد عشق دگر
جلویش زانو میرد!


روزگارم را
کردی چون درختی
که دوغ ریخته
اند پای ریشه اش
تا ریشه
جوانیم را نخشکانی
انگار که دست
بر نمیداری!


عشاق ابروی
خم توام ای یار
و چه بس هاشقی
میکنم در عشقت
چو یوسفی که
شیفته
خدایش بود
زندان را لذت
دانست تا نشود
از خدایش دور
بی تو زندان بر
من بهتر است
ز رخساره
هم کم
از زیبا رویان
ترک نداری
که من شدم از
درون سخت
در بندت!


تبليغ

کامنت‌ها (0)

امتیاز 0 از 5 بر اساس نظر 0 نفر
کامنتی درج نشده

کامنت بگذارید

  1. ارسال کامنت بدون عضویت. عضویت یا ورود به سایت.
امتیاز دهید:
0 کارکتر
Attachments (0 / 3)
Share Your Location
تبليغ