تلگرام

نسیمِ صبح


خانه، بوی غم داشت و من می شنیدم صدای پای نفس هایت را که بر شوره زارِ نیمه شب چه سنگین گام می زد... و دیدم در امتدادِ کوی دوست پرپر زدنت را... باغِ آرزو را بر دوش گرفتم و بردمش تا به دروازه یشاعر:عبدالمجید حیاتی

تبليغ
خانه، بوی غم داشت
و من می شنیدم
صدای پای نفس هایت را
که بر شوره زارِ نیمه شب
چه سنگین گام می زد...
و دیدم
در امتدادِ کوی دوست
پرپر زدنت را...

باغِ آرزو را بر دوش گرفتم
و بردمش
تا به دروازه ی رحلت...

در گلستان بود
که دیده از خار بستی
قفسِ تن بشکستی
و تا آبادیِ عشق، رَستی...

می دانی پدر!
دلم می خواست
در آن برهوتِ مرگ
خون می شدم
و رگ های وجودت را
بوسه باران می کردم...
دلم می خواست
صدا می شدم
و در نزاعِ سکوت
می زدم بانگِ اذان
- از نای صبح -
چه، هر سحرگاه
نسیمی به وسعتِ صفا
از حنجرِ غریبی آشنا
می وزید بر خوابِ چشم ها
و می بُرد رختِ بیداری
به سوغاتِ دل ها...

لیک...! آنگاه
که چشمانِ مبهوتِ من و ساعت
گره می خورد به هم
لحظه را دیدم
که با نیم نگاهی
از میانِ پلک های خسته
در چها راهِ وداع
سر به زیر انداخت و رفت...

زمان مکثی کرد...
و در هوای سردِ انتظار
از تپش افتاد
قلبِ بیمارِ افق...

و اینک منم و
تصویرِ پروازِ محبت
بر سفالِ سنگیِ خاطره ها...


تبليغ

کامنت‌ها (0)

امتیاز 0 از 5 بر اساس نظر 0 نفر
کامنتی درج نشده

کامنت بگذارید

  1. ارسال کامنت بدون عضویت. عضویت یا ورود به سایت.
امتیاز دهید:
0 کارکتر
Attachments (0 / 3)
Share Your Location
تبليغ