تلگرام

حُر جیرفت / شهید مرتضی دلیری


آن روز ها موتور در حد ماشین های شاسی بلند امروزی، وسیله با کلاسی محسوب می شد، « پرچم جمهوری اسلامی ایران را جلوی موتورش نصب کرد، سوار بر موتور شد و با ذکر یک صلوات به سمت مسئولین شهر جیرفت حرکت کرد و با استقبال آن ها روبرو شد»

تبليغ


خبرگزاری شبستان _ جنوب کرمان: حالا دیگر راه حق و حقیقت را یافته بود، دلش می خواست صاحب مقام والایی نه در میان خاکیان بلکه در میان افلاکیان شود و عاقبت به افلاکیان پیوست.

آن روز ها موتور در حد ماشین های شاسی بلند امروزی، وسیله با کلاسی محسوب می شد، « پرچم جمهوری اسلامی ایران را جلوی موتورش نصب کرد، سوار بر موتور شد و با ذکر یک صلوات به سمت مسئولین شهر جیرفت حرکت کرد و با استقبال آن ها روبرو شد».
همچون نام فامیلی اش، دلیر و شجاع بود، شهید مرتضی دلیری، شهیدی والا مقام از دیار جیرفت که حُر جیرفت شد.
مرتضی، در یک لحظه متنبع شد و به سمت انقلاب رفت، دیگر کسی جلو دار مرتضی نبود، احساس تکلیف و دین نسبت به وطن و انقلاب اسلامی می کرد.
سال 1361 داوطلب بسیجی وارد جبهه شد، هر چند ماه یک بار به جبهه می رفت و در جبهه مسئول تدارکات بود.

گلزار شهدای شهر جیرفت در میسر عبور ماشین های سنگین قرار دارد و هر از چند گاهی سکوت این فضای آرام را صدای عبور ماشین ها می شکند.


خبرنگار خبرگزاری شبستان، در خصوص زندگی شهید مرتضی دلیری با زهرا دلیری فرزند این شهید والا مقام، نزد مرقد مطهرش در گلزار شهدای جیرفت دیدار و گفت و گو کرد.

زهرا دختر بزرگتر شهید مرتضی دلیری، با مکث کوتاهی به خبرنگار خبرگزاری شبستان، گفت: پدر، در 10 شهریور سال 1317 در خانواده ای کشاورز به دنیا آمد و پدرش بیگ میرزا و مادرش کبری نام داشت.

وی، ادامه داد: او در سن 4 سالگی از نعمت داشتن پدر محروم شد و در سن 9 سالگی مادرش را از دست داد و در خانه پدر بزرگ، رشد کرد و در جوانی ازدواج کرد.

زهرا، بیان داشت: پدر، سال 1347 وارد شهرداری شهر جیرفت شد، مسئولیت اخذ عوارض شهرداری را بر عهده داشت.

در آن روزها مرتضی، از چهره های سرشناس جیرفت و شاه دوست بود و با خانواده اش در شهر جیرفت ، زندگی می کرد.


زهرا می گوید؛ پدر، به دلیل علاقه عجیبی که نسبت به وطن داشت، از طرفداران شاه بود و در آن روزها برای ما که پدر شاه دوست بود، شرایط سخت شد و به ناچار برای مدتی خانه را ترک و به منزل پدر بزرگ نقل مکان کردیم.

وی، گفت: در آن شرایط، که حکومت شاهنشاهی در حال تغییر بود، پدر مردد بود شکل گیری انقلاب اسلامی حق است یا حکومت شاهنشاهی، او برای یافتن حق و حقیقت نیاز به خلوت با خود داشت، بنابراین به یکی از روستاهای اطراف جیرفت رفت و هفته ای یک شب به ما سر می زد.

وی، اضافه کرد: مادر بعد از مدتی، از این وضعیت خسته شد و به خانه خودمان نقل مکان کرد و به پدر گفت؛ « باید تکلیف خود را مشخص کنی و بین پذیرش انقلاب اسلامی و شاه دوستی یکی را برگزینی، و پدر در جواب مادر، گفت؛ من انتخاب خود را کردم و به حق بودن این انقلاب ایمان آوردم».

زهرا، ادامه داد: پدر بعد از گفتن این جمله « پرچم جمهوری اسلامی ایران را جلوی موتورش نصب کرد، سوار بر موتور شد و با یک صلوات به سمت مسئولین شهر جیرفت حرکت کرد و با استقبال آن ها روبرو شد».

مرتضی، که در شنا، سوار کاری و تیراندازی مهارت داشت، مصمم بود برای دفاع از وطن به جبهه رود، در سال 1361 به صورت داوطلب بسیجی وارد جبهه شد و در آنجا مسئول تدارکات بود و در عملیات کربلای 5 سال 1364 در منطقه فاو به درجه رفیع شهادت نائل شد.

زهرا، به فکر فرو می رود و انگار به آن روزهای جنگ برگشته است، می گوید: « یادم می آید وقتی پدر از جبهه بر می گشت، آرام و قرار نداشت مدام در حال رسیدگی به مشکلات شهر و مردم بود به گونه ای که گاهی اوقات 2 ساعت هم، نمی خوابید و می گفت؛ خواب برای آن دنیاست من باید برای آبادانی شهرم تلاش کنم».

وی، با بیان این مطلب که پدر از چهره های سرشناس جیرفت بود، به یکی از بارزترین خصوصیات اخلاقی وی، اشاره کرد و گفت: پدر، مردم دار بود و همواره تلاش می کرد مشکلات مردم را حل کند، گاهی اوقات تازه واردی که به شهر جیرفت می آمد و مشکلی داشت، آدرس پدر را به او می دادند و می گفتند به نزد مرتضی دلیری برو، مشکلت را حل می کند.

« مرتضی، عاشق آقا و سرورش حضرت اباالفضل العباس علیه السلام، بود و وقتی پیکر پاک و مطهر او به زادگاهش برگشت، مانند اربابش دست ها، چشم ها و یک پا در بدن نداشت».

زهرا به سمت مزار پدر، خیره شده است انگار پدر را می بیند و بعد از لحظه ای سکوت، می گوید؛ « یادم می آید شب 22 بهمن 1364 بود، پدرم بالای پشت بام رفت و گفت؛ ان شاءالله این آخرین الله اکبر من بالای این ساختمان است امیدوارم به زودی به آرزویم که شهادت است برسم و من تنها شاهد این ماجرا بودم».

وی، با بیان این مطلب که پدر، می دانست این بار شهید می شود، اضافه کرد: آخرین باری که پدر می خواست به جبهه رود، خطاب به من گفت؛ دخترم دلتنگی نکن، قول می دهم تا 20 روز دیگر برگردم.

زهرا، با اشاره به این مطلب که پدر، همیشه خوش قول بود، ادامه داد: پدر، به قول خود عمل کرد و بعد از 20 روز و در 18 اسفند به جیرفت برگشت اما با بدنی که چشم ها، دست ها و یک پا نداشت، آری او شهید شده بود.

وی، ادامه داد؛ به اذعان دوستان رزمنده پدر، آن روز در عملیات کربلای 5 آتش دشمن سنگین بود و پدر هر طور بود می خواست تدارکات را به بچه ها برساند، یکی از رزمندگان خطاب به ایشان می گوید؛ مرتضی نرو اما پدر می گوید؛ بچه ها گرسنه هستند و من باید غذا برای آن ها ببرم و در حین بردن تدارکات خمپاره به وی، اصابت می کند و به شهادت می رسد.

زهرا، می گوید؛ « شبی خواهرم، پدر را در خواب می بیند که می گوید؛ مسجدی در محله صاحب آباد بسیازید،» بعد از آن همه توافق کردیم با ارثیه پدر مسجدی بنا کنیم، زمینی که داشتیم را فروختیم و جایگزینش زمینی جدید در خیابان اصلی در مسیر عبور مردم خریداری کردیم و به دلیل ارادت پدر به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام، بر روی این زمین، مسجدی به نام آن حضرت، ساختیم.

وی، با بیان این مطلب که بعد از گذشت ۳۳ سال از شهادت پدر، خاطره های او آرام بخش روحم است، با چشمانی اشک آلود، از آخرین روزهای حضور پدر در خانه، می گوید؛ « روزی که پدر، برای آخرین بار قصد اعزام به جبهه را داشت، من 15 ساله و باردار بودم، نزدیک زایمانم بود، پدر رو به من کرد و گفت؛ زهرا جان اگر فرزندت پسر شد نامش را حسین و اگر دختر شد نامش را فاطمه بگذار، و قبل از رفتن به جبهه، وسایل ولیمه و حتی شیرینی هم خریداری کرد.

زهرا، اضافه کرد: درست روز تشییع جنازه پدر، فرزندم به دنیا آمد و اسمش را حسین گذاشتم، ولی شیرینی هایی که خریداری کرده بود خرج مراسم شهید شد.

در ادامه این گزارش، خبرنگار خبرگزاری شبستان، با زهرا دلیری در دبیرستان دخترانه شاهد جیرفت دیدار و گفت و گو می کند.

زهرا دلیری، به خبرنگار خبرگزاری شبستان، با بیان این مطلب که مدیر دبیرستان دخترانه شاهد شهر جیرفت و عضو شورای اسلامی این شهر است، گفت: وقتی ازدواج کردم مدرک سیکل داشتم و مدتی ترک تحصیل کردم اما بعدها طبق قولی که پدر داده بودم ادامه تحصیل دادم و الانم دانشجوی دکترا ترم آخر رشته حقوق هستم.
زهرا، ابراز داشت: از بزرگترین افتخاراتم این است که، تنها فرزند شهید شهرستان جیرفت هستم که در مراسم ازدوج او، پدرش حضور داشته است.

وی، گفت: ما 9 فرزند هستیم 6 خواهر و 3 برادر و خدا را شکر طبق قولی که به پدر داده بودیم همگی به رده های علمی بالا رسیدیم.

زهرا، از وصیت پدر، می گوید: پدر، در وصیت نامه خود سفارش کرده است که پیرو مکتب امام رحمت الله علیه باشید و از برادرم خواسته است که از خواهرها و برادرها مراقبت کند.

پایان پیام/586


تبليغ

کامنت‌ها (0)

امتیاز 0 از 5 بر اساس نظر 0 نفر
کامنتی درج نشده

کامنت بگذارید

  1. ارسال کامنت بدون عضویت. عضویت یا ورود به سایت.
امتیاز دهید:
0 کارکتر
Attachments (0 / 3)
Share Your Location
تبليغ